تگرگ
اشعار و سخنان بزرگان
خانه
سخنان بزرگان
تگرگ
اشعار و سخنان بزرگان
با سلام خدمت بازدیدکنندگان عزیز
تو این وبلاگ اشعار بزرگان شعر و ادبیات فارسی همراه با سخنان بزرگان ایران و جهان رو گردآوری کردم و گهگاهی هم دلنوشته های خودم رو قرار میدم و امیدوارم مورد پسند شما قرار بگیره
طبقه بندی موضوعی
اشعار احمد شاملو
(۱)
غزلیات حافظ
(۲۴۲)
اشعار خیام ( رباعیات خیام )
(۱۱)
دلنوشته های تگرگ
(۷)
خط خطی های روزانه
(۳)
سخنان بزرگان
(۱۸)
آلبرت اینشتین
(۱۶)
فردریش نیچه
(۱)
استیون هاوکینگ
(۱)
خلاصه آمار
آخرین مطالب
معاشران گره از زلف یار باز کنید
بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید
بیا که رایت منصور پادشاه رسید
معاشران ز حریف شبانه یاد آرید
ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید
رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید
نفس برآمد و کام از تو بر نمیآید
اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید
زهی خجسته زمانی که یار بازآید
پربیننده ترین مطالب
سخنان آلبرت اینشتین درباره تفکر
روزگاریست که سودای بتان دین من است
روضه خلد برین خلوت درویشان است
خم زلف تو دام کفر و دین است
آن به که در این زمانه کم گیری دوست
شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
منم که گوشه میخانه خانقاه من است
سخنان آلبرت اینشتین درباره خدا و مذهب
محبوب ترین مطالب
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
من و انکار شراب این چه حکایت باشد
خوش است خلوت اگر یار یار من باشد
چون آب به جویباروچون باد به دشت
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
باز خیال
میر من خوش میروی کاندر سر و پا میرمت
در کارگه کوزه گری بودم دوش
مطالب پربحثتر
میر من خوش میروی کاندر سر و پا میرمت
سخنان آلبرت اینشتین درباره تلاش
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
روضه خلد برین خلوت درویشان است
آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
یاد و آینه
سخنان آلبرت اینشتین درباره ریاضیات
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
بنال بلبل اگر با منت سر یاریست
عشق تو نهال حیرت آمد
۸۱ مطلب با کلمهی کلیدی «حرف ت ( غزلیات حافظ )» ثبت شده است
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
ای غایب از نظر به خدا میسپارمت
ای هدهد صبا به سبا میفرستمت
یا رب سببی ساز که یارم به سلامت
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
ساقی بیار باده که ماه صیام رفت
گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت
آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
مدامم مست میدارد نسیم جعد گیسویت
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت
میر من خوش میروی کاندر سر و پا میرمت
شنیدهام سخنی خوش که پیر کنعان گفت
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
کنون که میدمد از بوستان نسیم بهشت
دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت
بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت
جز آستان توام در جهان پناهی نیست
خواب آن نرگس فتان تو بی چیزی نیست
حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست
روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست
کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست
ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست
یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست
بنال بلبل اگر با منت سر یاریست
خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست
اگر چه عرض هنر پیش یار بیادبیست
روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست
مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست
آن پیک نامور که رسید از دیار دوست
دارم امید عاطفتی از جانب دوست
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست
دل سراپرده محبت اوست
خم زلف تو دام کفر و دین است
ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
منم که گوشه میخانه خانقاه من است
روزگاریست که سودای بتان دین من است
لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است
به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است
روضه خلد برین خلوت درویشان است
صوفی از پرتو می راز نهانی دانست
به کوی میکده هر سالکی که ره دانست
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است
کنون که بر کف گل جام باده صاف است
صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است
حال دل با تو گفتنم هوس است
اگر چه باده فرح بخش و باد گلبیز است
المنة لله که در میکده باز است
باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است
بی مهر رخت روز مرا نور نماندست
بیا که قصر امل سخت سست بنیادست
تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست
برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست
رواق منظر چشم من آشیانه توست
خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است
خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست
آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است
زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست
در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست
مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست
خیال روی تو در هر طریق همره ماست
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
روزه یک سو شد و عید آمد و دلها برخاست
ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت
ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت