دلم خوش بود بر آن ماهروی مهر دل
در باغچه پر برگ و پر رونق در آن سوی حصار
یادگار از همره و همصحبتِ سالهایِ دورِ ِ باغبان ِ پیر افسرده
که صد افسوس چون من درخاک محکم فرو رفته
و راهی نیست بر وصل این دلهای پوشالی بجز شعر بوسه بر باد دزد گفتن
امیدی نیست ... حرفی نیست
باغ بی برگ و آب است و درخت
خالی از هر رستنی ، خالی از هر چیز جز باد و آه
و بی ورد طلسمی چون من
مترسک کهنه ای بر جای مانده از باغبان پیر و افسرده
پاره ای صد وصله از گونی های صد سوراخ گندمزار ، آویزان
بر صلیبی از چوب های میخ خورده ، بی مصرف
و نقاشی چندشناک لبخندی سرخ از یک کودک
چشمان ، حفره هایی در سری از کاه
و اشک هایی که هرگز کس نخواهد دید جز ...
آه ..... باغبان هم مرا از یاد برده